این فیلم، فیلمی بی ادعاست که در عین ساده بودن
خط داستانی من رو غافلگیر کرد. شاید به خاطر هیجانی که به خاطر نوع تصویربرداری و
تدوین بسیار زیبای خودش به بیننده منتقل می کنه.
در فیلم با گروهی پنج نفره آشنا می شیم که به
قصد کوهنوردی به مناطق بکر اسکاتلند آمدند اما در مکانی دورافتاده متوجه دختری می
شوند که در حفره ای در زمین زندانی شده. دختر به زبانی شبیه کروات ها حرف می زند .
اما به محض اینکه این گروه پنج نفره سعی در نجات دختر و تحویل دادنش به پلیس می
افتد متوجه می شوند که این کار خیلی هم ساده نیست چون ربایندگان دختر دنبال این
گروه هستند و با شیوه های خشنی سعی در پس گرفتن دخترک می کنند که ....
چیزی که خیلی توجه من رو در این فیلم جلب کرد
تعدد دوربین های استفاده شده در فیلم و تصویر برداری بسیار زیبای فیلم بود که وقتی
در کنار تدوین "جولیان گیلبی" که کارگردان فیلم هم هست قرار می گیره، قدرتش
چند برابر می شه. شاید این سبک رو خیلی کم در فیلم های هالیوودی دیدم اما این خانم
تونسته بعضی از خشن ترین صحنه ها رو خیلی شاعرانه از کار دربیاره که به شخصه خیلی
از این کارش خوشم اومد.
بعد از 15 دقیقه ابتدای فیلم که به معرفی شخصیت
ها می گذره، فیلم در اکثر لحظات خودش تنش رو به بیننده منتقل می کنه بطوریکه
تماشاگر تا آخر فیلم نمی تونه چشم از پرده برداره که به نظرم اصلا دستاورد کمی
برای این فیلم بی ادعا نیست. مخصوصاً باید بگم فیلم چندین چند لحظه غافلگیرکننده
داره که حتماً از دیدنش لذت خواهید برد.
بدون شک این فیلم برای گروه سازنده اش قدمی رو
به جلو محسوب می شود. حالا از کارگردان فیلم بگیرد که خانم "جولیان
گیلبی" باشه که فیلمهای قبلیش چه در مقام کارگردان و چه تدوین گر خیلی به یاد
ماندنی نیستند و چه خانم "ملیسا جورج" که فکر می کنم بهترین نقش آفرینی
خودش رو در این نقش داشته.
در آخر باید بگم که از دیدن این فیلم لذت بردم و
فکر می کنم هر سلیقه ای در دیدن فیلمها داشته باشید، این فیلم مناسبی است برای
سرگرم شدن.
نویسنده : امیر
تاریخ : جمعه 8 اردیبهشت1391
موضوع : فیلمهای هالیوودی
"اولین تجربه دیدن یک فیلم سه بعدی در
سینما به کمک استاد مسلم سینما آقای اسکورسیزی"
چند وقت پیش بود که داشتم با برادرم حرف می زدم
یهو صحبت از نمایش فیلمهای سه بعدی در تهران شد که به تازگی در تالار ایوان شمس (تقاطع
بزگراه کردستان و جلال آل احمد) در حال انجامه و اتفاق خیلی جالب انتخاب فیلم Hugo به همراه چند فیلم دیگه برای اولین
دوره نمایش بود. من چون هم دلم می خواست بالاخره یک فیلم رو بصورت سه بعدی در
سینما ببینم (مردیم از بس از نمایش فیلمهای سه بعدی و مزایاشون در کشورهای دیگه
خوندیم و خودمون ندیدیم) و هم فیلم Hugoکه آخرین
فیلم آقای اسکورسیزی باشه، بنابراین این آخر هفته رو به تماشای این فیلم رفتیم.
باید بگم شروع این فیلم برام فوق العاده جذاب
بود. این فیلم با نماهای بالایی از شهر پاریس در حال بارش برف آغاز می شود و به
هوگو (آسا باترفیلد ) می رسد که در حال نظاره مردم از بالای ساعت بزرگ است.و بدون
شک این صحنه یکی از بهترین صحنه های فیلم بود.
هوگو پسربچه ی باهوشی است که در دهه ی 30 میلادی
در پاریس زندگی می کند. شغل پدر هوگو ( جود لاو ) حفاظت و نگهداری از ساعتهای یک
ایستگاه قطار است اما او رویای بزرگتری در سر دارد. پدر هوگو بعد از پیدا کردن یک
ربات ناقص در موزه تصمیم می گیرد تا آن را ترمیم کند اما پیش از آنکه موفق به
انجام اینکار شود، در یک حادثه می میرد. با مرگ پدر به نظر می رسد که هوگو می
بایستی به یک یتیم خانه منتقل شود اما او از این امر بیزار است. به همین جهت با
توجه به اینکه چاله چوله های ایستگاه قطار را به خوبی می شناسد، تصمیم می گیرد تا
ادامه زندگی را در همین راه های مخفی لابلای دیوارها ادامه دهد. هوگو در ادامه
فیلم در حالی که قصد دزدی یک قطعه از فروشگاه اسباب بازی برای ترمیم ربات ناقص اش
را داشت، توسط مالک بداخلاق فروشگاه اسباب بازی به نام ملیس ( بن کینگزلی ) گیر می
افتد و رابطه ای بین آنها شکل می گیرد که ...
نیمه اول فیلم بیشتر به توضیح درخصوص زندگی هوگو
و همچنین چگونگی فرارهایش از دست پلیس ایستگاه (ساشا بارون کوهن) می گذرد که بعضاً
صحنه های خوبی را هم خلق می کند. اما داستان اصلی فیلم در بخش دوم تعریف می شود.
جایی که ما می فهمیم که مالک بداخلاق اسباب بازی فروشی یعنی آقای "ملیس"
همان "جورج ملیس" فیلمساز بزرگ کلاسیک است که اکنون به این حال و روز
افتاده است. (اما مختصری راجع به "جورج ملیس" بگم. او یکی از بزرگترین
فیلمسازان قدیمی فرانسوی است که به خاطر اینکه تقریبا اولین نفری بود که از جلوه
های ویژه در سینما استفاده کرد و اولین استدیوی شخصی را راه اندازی کرد مشهور است.
در فیلم هوگو یکی از مشهورترین فیلمهای کوتاه او یعنی "سفر به ماه" نیز
بصورت بازسازی نشان داده می شود)
با ديدن
تريلرهاي اين فيلم به نظرتون مي رسه كه با يكي از فيلمهاي اكشن كه اخيراً خيلي هم
باب شده طرفيد. در نهايت فيلمي اكشن كه نبرد گروهي از افراد را با گرگها نشان مي
دهد و در آخر هم احتمالاً چند نفر قرباني و چند نفر عاقبت به خير خواهند شد. اما
اگر شما هم مثل من اين برداشت را از تريلر فيلم كرديد، بعد از ديدن فيلم مي فهميد
كه كاملاً در اشتباه بوديد.
فيلم
"خاكستري" فيلمي است كه بيشتر از آنكه روي نبرد انسانها و گرگها تمركز
كند، روي اعماق شخصيت انسانها و تلاش آنها براي بقاء در هر شرايطي تمركز دارد.
"آت
وی" ( لیام نیسن ) تیرانداز ماهری است که در یک شرکت نفتی واقع در منطقه
آلاسکا، وظیفه از بین بردن گرگ های درنده را دارد. منطقه ایی که آت وی و گروهی از
پرسنل در آن فعالیت می کنند، منطقه اي دورافتاد هاست كه تمام پرسنل شاغل در آن ،
شامل افراد مشکل داری هستند که علاقه ایی به زندگی اجتماعی ندارند و ترجیح می دهند
تا در خلوت خودشان باشند. آت وي در ابتداي فيلم قصد خودكشي دارد كه از انجام اين
كار منصرف مي شود. اما در یک روز زمانی که گروهی از پرسنل قصد خارج شدن از این
منطقه را دارند، هواپیمای حامل آنها دچار سانحه شده و در منطقه سقوط می کند. تعداد
بازماندگان این هواپیما تنها 7 نفر هستند که آت وی نیز یکی از آنان است. حالا اين
افراد بايد با مشكلات مختلفي دست و پنجه نرم كنند كه مشكلات نبود غذا و سرماي
وحشتناك آلاسكا و همچنين گرگهاي گرسنه اي كه آنها را محاصره كرده اند تنها قسمتي
از آنهاست. اما آت وي با تجربه اي كه در مقابله با گرگها دارد سعي در نجات گروه از
اين وضعيت مي كند، اما اين كار به اندازه اي كه آت وي فكر مي كند ساده نيست و ...
شايد از
اينگونه فيلمها بسيار ديده باشيد كه گروهي چند نفري در مخمصه اي گير مي افتند و
يكي يكي كشته مي شوند. معمولاً خيلي از افراد اينگونه فيلمها افراد بي هويتي هستند
كه بعلت حماقت خودشان كشته مي شوند. اما فيلم خاكستري از اين گونه نيست. فيلم سعي
مي كند در رفتارها و شخصيت تمام بازماندگان عميق شود. درباره آنها به بيننده
اطلاعات بدهد تا تماشاگر نگران تك تك آنها شود (حتي شخصيت دياز كه يك جورايي ساز
مخالف است) و ....
We Need to Talk about Kevin باید درباره کوین صحبت کنیم
"اقتباسی حتی زیباتر
از رمان پرفروش خانم شریور"
فیلم "باید درباره کوین صحبت کنیم"
اقتباسی است از پرفروشترین رمان خانم "لیونر شریور". فیلم داستانی است
در خصوص رابطه مادر و فرزندی و آسیب هایی که بصورتی خاص در این فیلم به تصویر
کشیده شده است.
فیلم برای تأثیرگذاری بیشتر از فلش بک ها و فلش
فورواردهای متفاوت و زیادی استفاده می کند جوری که در نیمه ابتدایی فیلم تماشاگر
روند اتفاقات رو به سختی درک می کند اما به تدریج و در نیمه دوم فیلم روایتی خطی
تر رو دنبال می کند بطوریکه به تمام قطعات پازل واری که در ذهن مخاطب شکل گرفته
نظم می بخشد و اینگونه تأثیرگذاری فیلم بر تماشاگر صدچندان می شود.
فیلم داستان "اوا خاچاطوریان" (تیلدا
سوئینتون) و پسر سرکش او "کوین" را تعریف می کند. "اوا" از
زمان بارداری و شیر خوارگی "کوین" قادر به برقراری ارتباط درستی با او
نیست. گریه های بیش از حد "کوین" او را عصبی می کند. در کودکی
"کوین" از حرف زدن و انجام کارهایی که "اوا" از او میخواهد
خودداری می کند. حتی "اوا" مجبور می شود تا سنین نزدیک به نوجوانی
"کوین" را پوشک کند چون او حاضر به استفاده از دستشویی نیست.
"کوین" از از انجام هیچ کاری ترسی ندارد حتی از صدمه زدن به خواهرش.در ادامه تلاش های بی نتیجه "اوا"
برای برقراری ارتباط با "کوین" او کاری را انجام می دهد که
"اوا" را تا مرز جنون پیش می برد و ...
در کمتر فیلمی شاهد نمایش چنین رابطه پرتنشی بین
اعضای یک خانواده بوده ایم. فیلم این سوال را درلایه های زیرین خود مطرح می کند که آیا کوین از نطفه بد
بوده است یا تلاش های ایوا و کوشش بی نتیجه اش در امر مادری، کوین را به چنین
هیولایی تبدیل کرده است؟ کمتر فیلمی رو به یاد می آورم که به این عمق و وسعت رابطه
مادر و فرزندی را به تصویر کشیده باشد و ...
حالا روزگار عوض شده، مگه من و تو هم باید عوضی
بشیم؟؟؟ "قسمتی از دیالوگهای فیلم"
فیلم خصوصی با حاشیه هایی که دور و بر اکرانش
ایجاد شد به سرعت در جامعه سر زبانها افتاد و تقریباً از هر قشری تمایل پیدا کردند
که فیلم را ببینند. اما آیا واقعاً این فیلم به این میزان که در موردش هیاهو شد
فیلم خوبی هم هست؟
به نظر من زندگی خصوصی که به نام "خصوصی"
در سینماها اکران شده، جزء فیلمهای خوبی است که سعی کرده سیاست و خیانت را در
داستانش به هم پیوند بزند و تقریباً تا با این روش مخاطب خود را تا آخر فیلم
کاملاً با خود همراه کند.
فیلم ابتدا با صحنه های پایین کشیدن پوستر فیلم
"برزخی ها" در اوایل انقلاب شروع می شود که در آن "ابراهیم
کیانی" و دوستان تندروی او شیشه های سینماهای نمایش دهنده را شکسته و پوستر
های فیلم را پاره می کنند و در ادامه بصورتی خشن سعی در مبارزه با بدحجابی می
کنند. ادامه فیلم در زمان حاضر روایت می شود. "ابراهیم" که موفق به ورود
به بدنه قدرت کشور شده به تازگی توسط دوستان خود از قدرت کنار گذاشته شده و اقدام
به راه اندازی روزنامه ای با تندترین لحن بر علیه دوستان سابق خود می کند. اما در
همین حین او با زنی به نام "پریسا" آشنا می شود و شروع به رابطه ای
پنهانی با او می کند که سرانجام جالبی برای او رقم نمی زند و ...
به نظرم این فیلم یکی از موفق ترین شخصیت پردازی
ها را در خصوص یک سیاستمدار مغضوب ارائه می دهد. تصویری که با بازی بسیار زیبای
"فرهاد اصلانی" کاملاً پرورش یافته و مخاطب رو با زوایای درونی
"ابراهیم" آشنا می کند. مخاطب با این که متوجه زوایای تاریک شخصیت
"ابراهیم" می شود ولی با تا آخر با او همراه شده تا از سرنوشت او آگاه
شود و این دستاورد کمی برای فیلم نیست.
بر خلاف موارد مطرح شده در خصوص ابتذال فیلم
باید بگم این فیلم اصلا فیلم مبتذلی نیست بلکه داستان حساسیت زای خیانت و صیغه رو
بصورتی ایرانی و در نهایت دقت بیان می کند. موضوعی که مطرح کردنش تا الان در
سینمای ایران خیلی سخت بوده.
فیلم در چند جای مختلف موفق می شه تنش زیادی رو
خلق کنه که اکثر صحنه های پرتنش به لطف داستان خیانت "ابراهیم" به زنش و
تحت فشار قرار گرفتن از طرف "پریسا" بدست اومده. البته خیلی از جاها
شباهت هایی بین این فیلم و فیلم "جذابیت مرگبار" ساخته "آدریان
لین" دیدم که اون فیلم هم داستان خیانت یک شوهر به زنش رو روایت می کرد و ...
این فیلم رو باید از دو دیدگاه بررسی کنم. یکی دیدگاه خودم
راجع به فیلم و دیگری نظر کلی ای که این فیلم بعد از اکرانش دریافت کرد. از نظر
دوم این فیلم جزو فیلم های کاملاً موفق طبقه بندی می شه. فیلمی که بعد از اکرانش
با استفبال تقریباً گرم منتقدین روبرو شد و توانست جوایز زیادی رو در مراسم های
مختلف بدست بیاره، اما .... به نظر من این فیلم، فیلمی است بسیار پیچیده برای
تماشاگر معمولی سینما. تماشاگری که اکنون عادت کرده تا فیلمهای ژانر جاسوسی را با
سری فیلمهای اکشن "جیمز باند" بشناسد، اکنون با فیلمی به مراتب پیچیده تر
روبرو خواهد شد که اکشن در آن جایی ندارد. شاید لازم باشه اول یک پیشینه کوچک از
این فیلم بدم. این فیلم از روی رمانی به همین نام از آثار Le Carré ساخته شده است. و این فیلم نیز اقتباسی کاملاً وفادارانه
نسبت به اثر اصلی است. به شخصه رمان مربوطه را نخوندم، اما از نظرات دیگران متوجه
شدم که این رمانها آثاری است مبتنی بر طرح و نقشه زیاد که توجه بسیار زیاد مخاطب
را می طلبد و کلاً در آن خبری از سر و صدا و هیجانات معمول در اینگونه فیلمها خبری
نیست.
در واقع خیلی بعید می دونم که تماشاگران معمولی سینما که
معمولاً بیشترشون برای پر کردن زمان فراغت یا تفریح فیلم می بینند با این فیلم
ارتباط برقرار کنند. ساختارهای تو در توی فیلم و همینطور اینکه تماشاگر رو مجبور
می کنه در طول 2 ساعت زمان فیلم حجم زیادی از اطلاعات رو به درستی پردازش کنه باعث
می شه تماشاگر خیلی ساده فیلم رو پس بزنه. و این در حالی که مثلاً اگر تماشاگر فقط
30 ثانیه سرش رو برگردون ممکنه کلی از اطلاعات کلیدی فیلم رو از دست بده.
نام عجیب فیلم در واقع اشاره ای به ماجرای یک توطئه که طی
آن هر یک از مظنونین به یکی از این نامها خواند می شوند و ...
اولین چیزی که برای دیدن فیلم "گشت
ارشاد" توجه هر کسی رو جلب می کنی پوسترهای این فیلمه که در اون سه نفر آدم
ریشو که دو تاشون هم شلوارک به پا دارند، باتوم به دست رو به دوربین در حال حرکت
هستند. این تصویر کافیه تا توجه هر کسی به این فیلم جلب بشه. در این نوشته شاید
بیشتر از خود فیلم "گشت ارشاد" راجع به حواشی پیش آمده در اکران این
فیلم باید توجه کنم.
این فیلم مسیر پیش تولید، فیلمبرداری، نمایش در
جشنواره و گرفتن مجوز اکران رو تقریبا بدون حاشیه طی کرد (البته غیر از شایعه ای
در خصوص تغییر نام فیلم به "گشت" که با مخالفت کارگردان نام فیلم همان
"گشت ارشاد" باقی ماند). اما در کمال ناباوری و در حالیکه که با
استقبالی بسیار عالی از سوی مخاطبان روبرو شده بود با اعتراض عده ای از افراد خاص
که که جلوی سینماهای نمایش دهنده فیلم در تهران و شهرستانها تجمع کرده بودند و
مشکلاتی رو بوجود آورده بودند از خیلی از سینماها برداشته شد و در این هفته هم جای
خودش رو به فیلم دیگری خواهد داد.
سوالی که اینجا مطرحه اینه که مگر این فیلم از
نهادهای قانونی مسئول پروانه نمایش دریافت نکرده ؟؟؟ پس چه معنی داره که با اعتراض
خیابانی چند نفر که معلوم نیست کی هستند اکران فیلم متوقف میشه. این کاملاً واضحه
که خیلی از افراد جامعه هم به اکران فیلم "قلاده های طلا" اعتراض داشته
باشند. اما آیا این امکان برای آنها هم فراهمه تا تجمع کنند و از اکران این فیلم
جلوگیری کنند؟؟؟؟
البته تمام حرفهایی که گفتم دلیل بر خوب بودن
فیلم "گشت ارشاد" نیست. به نظرم فیلم گشت ارشاد فیلم متوسطی است که
اتفاقاً یک دست ترین ساخته کارگردان خودش محسوب می شه. اما چیزی که این فیلم رو
خیلی خاص می کنه تطابق فیلم با زمان حال است. یعنی چیزی که مردم به راحتی باهاش
ارتباط برقرار خواهند کرد چون فیلم رو موضوعاتی دست گذاشته که موضوع هر روز مردم
جامعه است.
فیلم داستان سه نفر به نامهای "عباس"
"اسد" و "عطا" رو تعریف می کنند. این سه نفر که از طبقه پایین
جامعه هستند بعلت مشکلاتی که دارند در لباس "گشت ارشاد" و با ماشینی
شبیه به ماشین گشت در پارکها مشغول ...
شاید تا به حال صدها بار موضوع خانواده ای که
وارد یک خانه جدید می شه و بعدش مشکلات شروع به بروز کردن می کنه، در فیلمهای
هالیوودی مورد استفاده قرار گرفته. از جمله این موارد اینه که صاحبان بعداً متوجه
می شوند که خانه جن زده است، یا اینکه صاحب قبلی خونه آدمی است روانی که خونه اش
رو می خواهد پس بگیره، یا قتلی در اون خونه اتفاق افتاده یا ماجرایی مرموز و ...
فیلم "خانه رویایی" هم کاملاً در همین
ژانر جا می گیره، با اینکه در میانه های راه سعی می کنه راه خودش رو جدا کنه و کمی
در شخصیت پردازی عمیق بشه اما متأسفانه در این کار شکست می خوره.
فیلم با استعفای "ویل ایتنتن" (دانیل
گریک) از کار در نشریه شروع می شه. "ویل" فکر می کنه که بهتره زمان
بیشتری رو با همسرش "لیبی" (ریچل وایز) و دو دخترش در خونه جدیدشون
بگذرونه. اما بعد از ورود به این خانه و رفتار عجیب همسایه ها، و همینطور آزار و
اذیت های افراد ناشناسی شروع می شه و ویل می فهمه که خانواده قبلی ساکن در این
خانه همگی توسط پدر خانواده به نام "پیتر وارد" کشته شده اند و
"پیتر" در آسایشگاه روانی بستری است. "ویل" به محض اطلاع از
موضوع به آسایشگاه می ره تا با "پیتر" ملاقات کنه و ازش بخواد تا با
خانواده اش کاری نداشته باشه اما در آسایشگاه با حقیقت تلخی روبرو می شه که ...
چیزی که سازندگان فیلم خیلی روی اون حساب کرده
اند پیچش اواسط فیلمه، اما این توئیست داستانی به هیچ وجه نمی تونه یک فیلم یک
ساعت و نیمه رو نجات بده. بطوریکه نیمه اول فیلم که کاملاً بطور معمول تمامی
فیلمهای هالیوودی هم سبک خودش جلو می ره و نیمه دوم هم چیز خاصی برای عرضه کردن
وجود نداره و پایان بندی بسیار ضعیف فیلم هم مزید بر علت میشه تا تماشاگران بیش از
پیش سرخورده بشوند.
فیلم "سر وقت" با ایده ای جالب و جذاب
آغاز می شود. به طور کلی مسئله زمان همیشه برای همه جالب بوده. چه دانشمندان که
بحث های زیادی حول محور زمان مطرح کرده اند، چه سیاستمداران، چه مردم عادی و چه
بازیسازان و فیلمسازان. هر چند که به نظر من موضوع زمان خیلی بیشتر از اینکه
دستمایه ساخت فیلمها قرار گیرد، دستمایه ساخت انواع و اقسام بازی های رایانه ای
شده استدر انواع و اقسام سبکها و روی کنسولهای مختلف
شده است.
اما حالا سازندگان فیلم "سر وقت" این
ایده را مطرح می کنند که چه اتفاقی می افتاد اگر زمان به پر ارزش ترین کالای قابل
معامله تبدیل می شد و همه چیز با معیار زمان اندازه گیری می شد. فرض کنید چه جالب
بود اگر برای کرایه اتوبوس "2 دقیقه" و مثلا برای خرید یک ماشین "10
سال" زمان خرج می کردید.این ایده
اولیه در نگاه اول بسیار جالب به نظر می رسد اما نکته مهم اجرای درست این ایده
جذاب است که متأسفانه تیم سازنده فیلم از عهده آن بطور کامل برنیامده است.
در آینده ای نزدیک سن هر نفر تا 25 سالگی بالا
خواهد رفت و از آن پس به آنها یکسال برای زندگی فرصت داده خواهد شد. یه سالی که با
ساعتی روی ساعد هر فرد مشخص شده است. این یکسال در حکم کالایی قابل معامله خواهد
بود که هر کس می تواند زمان بیشتری برای خود خریده و سالهای زیادی عمر کند و حتی
به زندگی جاودانه دست یابد. اما این حالت در طبقه فقیرنشین جامعه که به
"ویل" (جاستین تیمبرلیک) در آن زندگی می کند وجود ندارد و آنها تقریبا
روزانه ساعت مورد نیاز خود را برای ادامه زندگی می خرند."ویل" بطور اتفاقی با میلیونری که یک
قرن برای خودش زمان خریده روبرو شده و فرد میلیونر قبل از خودکشی تمام زمان خودش
رو به "ویل" انتقال می دهد. پلیس به "ویل" اتهام قتل می زند و
"ویل" پس از ربودن دختر بزگترین میلیونر شهر فراری می شود و دست به سرقت
های بزرگ می زند و ...
این یکی از صحبت های تکراری است که نیکلاس کیج
در فیلمهایی که در سالهای اخیر بازی کرده فروغ بسیار کمتری نسبت به گذشته داشته
هرچند که به شخصه هنوز هم از فیلمهایی که این بازیگر در اونها بازی کرده لذت می
برم. اما می شه این نکته رو گفت که کیج با بازی در فیلم "در جستجوی
عدالت" روند نزولی خودش رو قطع کرده و سعی در بازگشت به روزهای خوبش داره
(البته اگه از بازی کردن در مزخرفاتی مثل سری "Ghost Rider" دست برداره).
داستان فیلم در خصوص زوجی جوان و خوشبخت به نام
های "ویل " (نیکلاس کیج) و "لورا (ژانوری جونز) دور می زنه. اونها
زندگی رویایی رو سپری می کنند تا اینکه "لورا" توسط یک ولگرد مورد تجاوز
قرار می گیره و به بیمارستان منتقل می شه. بعد از حضور "ویل" در
بیمارستان و ملاقات با "لورا" که جراحات سنگینی برداشته، فردی به نام
"سیمون" (گای پیرس) پیش "ویل" می ره و بهش می گه که حتی اگه
قانون هم اون ولگرد رو دستگیر کنه، پس از مراحل محاکمه که خیلی طول می کشه، او
حداکثر به 11 ماه حبس محکوم خواهد شد، در صورتی که اگه "ویل" موافقت کنه
سازمانی که "سایمون" در اون کار می کنه می تونه سزای کار اون ولگرد رو
بده و همین امشب اون رو بکشه که مورد موافقت "ویل" قرار می گیره. پس از
این انتقام "ویل" و "لورا" سعی می کنند به زندگی عادی برگردند
تا اینکه "ویل" می فهمه سازمان در عوض کاری که براش انجام داده از اون
می خواد که کسی رو که تا به حال ندیده بکشه که این اصلا با شخصیت "ویل"
سازگار نیست. اما رد کردن این پیشنهاد به اون آسونی ها هم که "ویل" تصور
می کرده نیست و ...
این وبلاگ از هیچ گروه خاصی حمایت نمی کند و نقدها و نوشته های این وبلاگ تنها نظرات نویسنده را بیان می کند. استفاده از مطالب و نقدهای نوشته در این وبلاگ تنها با درج منبع مجاز می باشد. در صورت تمايل به همكاري با وبلاگ بعنوان نويسنده در قسمت نظرات نوع همكاري خود را اعلام كنيد.